برای پرنده شایسته
تو می پریدی آنگاه که پدر در امتداد نور
آسمان را ترسیم میکرد...
از آنروز که پدر رفت تو ...نپریده بودی
اما بالهایت شوق پریدن داشت...
...و بالاخره پریدی
پدر هنوز دارد نگاهت میکند
تا روی شانه اش بنشینی
خوش بحالت پرنده شایسته باغ...
یادت باشه به هیشکی اعتماد نکن...
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد...
یک سوال...
تاکی میخواهیم مثل حیوانات زندگی کنیم؟
خور و خواب و خشم وشهوت...تا کی
بیاین به عالم بالا نگاه کنیم...